دوچرخه من


ديروز بابا براي من يک دوچرخه خيلي قشنگ خريد. يک دوچرخه که يک سبد قشنگ داشت. خرسي وقتي دوچرخه ام را ديد از خوش حالي شروع کرد به جيغ کشيدن و گفت: جانمي دوچرخه سواري. عصر وقتي که مامان و بابا خواب بودند خرسي گفت: بيا برويم توي کوچه دوچرخه سواري کنيم. گفتم: نه تنهايي خطر دارد تازه اجازه نگرفتم. خرسي دستم را کشيد و گفت: زود بر مي گرديم. دلم براي خرسي سوخت و قبول کردم. واي دوچرخه سواري توي کوچه چه کيفي داشت! اما يک دفعه سر و کله آقاي دزد پيدا شد و به زور دوچرخه ام را با خودش برد. من و خرسي هر چقدر گريه کرديم فايده نداشت. ما ديگر دوچرخه نداشتيم. کاش دزد بد جنس دوچرخه ام را برگرداند. قول مي دهم ديگر بدون اجازه تنهايي توي کوچه دوچرخه سواري نکنم. کيف دوچرخه سواري

منبع: افتاب